تبليغاتX
روزهای زندگی یک دختر

روزهای زندگی یک دختر


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 0:48 AM  توسط  نیکا  | 


+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 8:58 PM  توسط  نیکا  | 


همیشه یادت باشه
تو بغل داشتنی منی :*

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 0:27 AM  توسط  نیکا 


چه اسفندها...آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
                                        از همین راه!


قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 2:15 AM  توسط  نیکا 





برچسب‌ها: عکس, بارون
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 0:36 AM  توسط  نیکا  | 


فقط احمق ها به حرف هایی که میزنند ایمان دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 1:44 AM  توسط  نیکا 




فروردین ۱۳۹۱


برچسب‌ها: عکس, zippo
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 0:33 AM  توسط  نیکا  | 


بايد يادبگيري فراموش كني، مثل زني كه در عروسي معشوقش كِل ميكشد.

راضيه بهرامي

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1391ساعت 8:45 PM  توسط  نیکا 


"از من بگذر
چنان که روزگار از من گذشته
چنان که عشق ..."

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 3:10 AM  توسط  نیکا 


رَده های نور از مابین پَره های کرکره ،به بُته جِقه های روی قالی اتاق که برسند
اولین روز ِ بی "تو" بودن شروع شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 2:51 AM  توسط  نیکا  | 


این روزها
تموم راه ها به تو میرسند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 1:26 AM  توسط  نیکا  | 


ممنونم بابت بودن هات
بابت آروم کردن هات
بابت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 0:45 AM  توسط  نیکا  | 


اين روزها يادگرفتم كه تنها راه خوشحال بودن ، فراموش كردن گذشته و آینده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 0:30 AM  توسط  نیکا  | 


ناهار امروز هویج پلوی شفته شده....

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 12:55 PM  توسط  نیکا  | 


آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور...

حسین پناهی

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 10:39 PM  توسط  نیکا  | 


بعد از رفتن ها
عادت ها جا به جا می شود
تو عاشق می شوی
من سیگاری...

منبع ؟

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 6:9 PM  توسط  نیکا  | 


تو که نیستی دلم به هیچ چیز و هیچ کس قرص نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 2:19 PM  توسط  نیکا  | 


اين روزها
من ،تو ،سيگار و دمنوش گل گاوزبان و ليموعماني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 11:2 PM  توسط  نیکا  | 


دلت كه گرفته باشه تموم روزت سياه ست :(

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 1:15 AM  توسط  نیکا  | 


اين روزها و  توتوي كه تو مخمل چشات گم شده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 0:58 AM  توسط  نیکا  | 


خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست ؟!

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390ساعت 0:59 AM  توسط  نیکا  | 


خبرت هست كه دي گم شد و تابستان شد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 2:19 AM  توسط  نیکا  | 


همه جا تاريك ِ در حاليكه منو محكم بغل كردي خوابيدي هيچ صدايي نيست به جز صداي نفس هاي تو ....

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 11:36 PM  توسط  نیکا 


این روزها
و منی که برای جستجوی نام "تو" ته تمام فنجان های خالی قهوه انگشت میزنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 2:18 AM  توسط  نیکا  | 


یک دلار و هشتاد و هفت سِنت! تمام پولش همین بود و شصت سنت آن را پول خرد هایی تشکیل می داد که «دلا» با چانه زدن با بقال و قصاب و سبزی فروش جمع کرده بود. این دفعه ی سوم بود که دلا پول ها را می شمرد، یک دلار و هشتاد و هفت سنت! فردا هم روز عید بود.

ظاهرن به جز این که روی نیمکت کهنه بیاُفتد و زار زار بگرید، چاره ی دیگری نداشت. همین کار را هم کرد. او به خوبی پی برده بود که زندگی معجون دردآوری است از لبخندهای زودگذر و انبوه غم و اندوه و سیلاب اشک و زاری. هنگامی که صدای گریه ی خانم خانه کم کم فرو می نشست، وضع خانه از این قرار بود : اتاق مبله ای که هفته ای هشت دلار کرایه داشت. البته وضع ظاهری خانه طوری نبود که آن را متعلق به گدایان بنامیم ولی در عین حال بی شباهت به کلبه ی درویشان هم نبود.
در راهرو پایین یک صندوقِ نامه به دیوار نصب شده بود که هرگز پستچی نامه ای در آن نینداخته بود و دکمه ی زنگی در پهلوی در قرار داشت که دست هیچ بشری روی آن فشار نیاورده بود، غیر از این ها پلاکی که نام «آقای جیمز» بر آن حک شده بود و روی در جلب نظر می کرد.
به نظر می رسید آن وقتی که صاحب خانه هفته ای سی دلار حقوق می گرفته حروف نامی که روی پلاک حک شده بود درخشندگی بیشتری داشته است. ولی اکنون به مناسبت تنزل حقوق صاحب خانه به هفته ای بیست دلار آن درخشندگی اولیه را از دست داده بود.
هر وقت که آقای جیمز به خانه می آمد و به اتاقش در طبقه ی فوقانی می رسید، جیم نامیده می شد و در کنار خانم جیمز یعنی دلا جای می گرفت.
دلا زاری اش تمام شد. به کنار پنجره آمد و با چشمانی تار به بیرون، به گربه ی خاکستری رنگی که از کنار نرده می گذشت، خیره شد.
با خود فکر کرد فردا روز عید خواهد بود و من برای خرید هدیه ی جیم فقط یک دلار و هشتاد و هفت سنت دارم.
این نتیجه ی ماه ها پس انداز و پولِ صرفه جویی او بود. از بیست دلار در هفته که چیزی باقی نمی ماند. مخارج مثل همیشه بیشتر از انتظار او شده بود. فقط یک دلار و هشتاد و هفت سنت داشت که برای جیم هدیه بخرد. یک هدیه زیبا و تمام عیارو نادر. هدیه  ای که لایق جیم باشد.
ناگهان از پشت پنجره به جلوی آینه آمد، چشمانش برقی زد و به فاصله ی بیست ثانیه رنگ از چهره اش پرید؛ به سرعت گیسوان بلندش را که تا زیر زانویش می رسید، به جلوی سینه اش ریخت.
جیم دو چیز داشت که خودش و دلا به آن دو می  بالیدند. یکی ساعت جیبی طلایی بود که از پدربزرگش به پدرش و پس از او به جیم به ارث رسیده بود. دیگری گیسوان بلند دلا بود. گیسوان زیبای دلا چون آبشار طلایی رنگی می درخشید و تقریبن شبیه دامنی تا زیر زانویش را پوشانیده بود.
آنها را ماهرانه به روی سرش جمع کرد و پس از مکث کوتاهی در مقابل آینه دو قطره اشک از روی گونه هایش لغزید و به روی قالی فرسوده و قرمز رنگ افتاد.
بلوز کهنه ی قهوه ای اش را پوشید و کلاه همرنگ آن را بر سر گذاشت و با عجله از در خارج شد.
در مقابل آرایشگاه «مادام سوفیا» ایستاد، جمله ی « همه رقم موی مصنوعی موجود است» در روی شیشه ی ویترین مغازه توجهش را جلب کرد. از پلکان به سرعت بالا رفت و در حالی که مثل بید می لرزید، خودش را جمع کرد و وارد سالن شد و با پیرزن فربه سفید مویی که سردی و خشکی از سرتاپایش می بارید، روبرو گشت و گفت : مادام موی مرا می خرید؟
پیرزن جواب داد: آری، کلاهت را بردار ببینم چه ریختی است.
دلا کلاهش را برداشت و از زیر آن آبشار طلایی رنگ سرازیر شد.
مادام سوفیا درحالی که چنگال حریص خود را در خرمن زلف دلا فرو برده بود و آنرا با ولع زیرورو می کرد، با خونسری گفت : «بیست دلار». چشمان دلا از خوشحالی برقی زد. پس سراسیمه گفت: « حاضرم، عجله کنید».
دلا حدود دو ساعت کلیه ی مغازه ها را برای خرید هدیه ی جیم زیر پا گذاشت تا عاقبت آن را یافت. در هیچ یک از مغازه ها مانند آن یافت نمی شد، مسلمن آن را فقط برای جیم او ساخته بودند. زنجیری از طلای سفید بسیار سنگین و ساده؛ البته چون دیگر چیزهای خوب ظاهر فریبنده ای نداشت، بلکه ارزش معنوی داشت و درخور ساعت جیم بود. دلا به محض دیدن آن دریافت که این زنجیر فقط لیاقت جیم او را دارد و بس؛ زیرا چون خود او سنگین و گرانبها بود.
پس از چانه ی زیاد آنرا به بیست و یک دلار خرید و با هشتاد و هفت سنت به خانه بازگشت. جیم دیگر با داشتن چنین زنجیری همیشه جویای وقت خواهد بود، چون گاهی اوقات به علت تسمه ی چرمیِ کهنه ای که به جای زنجیر به ساعتش بسته بود، یواشکی به آن نگاه می کرد.
هنگامی که دلا به خانه رسید به فکر چاره ای برای ته مانده ی چپاول مادام سوفیا افتاد، چراغ را روشن کرد و پس از گرم کردن انبر فر، به ترمیم غارتی که از سخاوت توام با عشق بر سرش آمده بود پرداخت.
پس از چهل دقیقه سرش با فرهای ریزی پوشیده شده بود. در آیینه عکس خودش را که به مردان بیش از زنان شباهت داشت نگاه کرد. با خود گفت:«جیم حتمن مرا خواهد کُشت. با یک نگاه، بومیِ آفریقایی ام خواهد خواند. باشد، آخر چه کار می توانستم بکنم!؟ با یک دلار و هشتاد و هفت سنت چه کاری از دستم ساخته بود!؟»
سر ساعت قهوه را درست کرد و تاوه را برای گرم شدن در فر گذاشت.
جیم هرگز دیر نمی کرد. دلا زنجیر را در دستش گرفت و در گوشه ی میز نزدیک دری که جیم همیشه از آن داخل می شد قرار گرفت، سپس صدای پای او را در پایین پلکان شنید و لحظه ای رنگ از چهره اش پرید. او عادت کرده بود که برای هر کار جزئی و ساده ی روزانه اش دعا کند؛ تا بدین وسیله مشکلش را آسان نماید. حالا در دل دعا می کرد : خدایا کاری کن که از نظرش نیاُفتم و همچنان زیبا به نظر بیایم.
در باز و جیم وارد شد، در را پشت سر خود بست. جوانی باریک و جدی به نظر می آمد. طفلک بیست و دو سال از سنش می گذشت و بار خانواده ای را به دوش می کشید. دستکش نداشت و به پالتوی نویی محتاج بود.
جیم پشت در ایستاد و مثل مجسمه خشک شد. چشمانش را به دلا دوخته و با حالتی به دلا خیره شده بود که دلا از بیان و پی بردن به حالت درونی او عاجز شد و به وحشت افتاد! نه حالت خشم بود نه تعجب. نه سرزنش و نه هیچ یک از آن حالاتی که دلا خودش را برای برخورد با آن ها حاضر کرده بود.
جیم با همان حالت مخصوص بدون آنکه چشم از دلا برگیرد، به او خیره شده بود. دلا از پشت میز به سمت او رفت. فریاد کرد. « جیم، عزیزم، مرا اینطوری نکاه نکن. موهایم را زدم و برای خرید عیدی خوبی برای تو آنها را فروختم. باور کن عزیزم، بدون دادن عیدی خوبی به تو این عید برایم ناگوار بود. غصه نخور، موهایم دوباره بلند خواهد شد. مجبور بودم این کار را بکنم، اهمیتی ندارد. خیلی زود موهایم بلند می شود. تبریک بگو. نمی دانی چه عیدی قشنگی، چه عیدی خوبی برایت گرفتم.»
جیم مثل اینکه هنوز هم به این حقیقت آشکار پی نبرده باشد، با زحمت زیاد پرسد: موهایت را زدی؟
دلا جواب داد: «آنها را زدم و فروختم؛ آیا در هر صورت مرا مثل سابق دوست نداری؟ من خودم هستم. همان دلای قدیم تو، فقط موهایم را زدم، مگر اینطور نیست؟» جیم با کنجکاوی اطراف اتاق را گشت و باز هم احمقانه پرسید:«میگویی موهایت را چیدی؟» دلا گفت: « بیخود دنبالش نگرد، می گویم فروختم، شب عید است، عصبانی نشو؛ به خاطر تو موهایم را از دست دادم.» ناگهان لحن صدایش تغییر کرد و در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، گفت: « جیم، ممکن است موهای سرم به شماره درآیند ولی عشقم نسبت به تو از شمار اعداد خارج است؛ جیم شام را بکشم؟»
جیم ناگهان به هوش آمد؛ بسته ای را از جیب پالتو بیرون آورد، بر روی میز گذاشت و گفت: دلای عزیزم! بیخود درباره ی من اشتباه نکن! هیچ یک از این چیزها نمی تواند ذره ای از عشق و علاقه ی مرا نسبت به تو کم کند. اما اگر آن بسته را بازکنی علت بُهت اولیه مرا درک خواهی کرد.
دلا با پنجه های سفید به سرعت نخ ها و کاغذها را پاره کرد و فریادی از خوشحالی برکشید؛ سپس، ماتمی گرفت و شیونی بپا کرد که جیم با تمام قدرتش از عهده ی دلداری اش بر نمی آمد. زیرا یک دسته شانه ای که مدتها داشتن آنها را آرزو کرده بود، روی میز قرار داشت! شانه هایی در صدف لاک پشت با دوره های جواهر نشان که هر روز لااقل یک دقیقه آنها را در پشت ویترین مغازه می نگریست. شانه های گرانبهایی که سالیان دراز فقط به دیدارشان دل خوش بود و هرگز تصور نمی کرد روزی مالک آنها شود، و اکنون آنها از آن او بودند ولی گیسوانی را که بایستی با آن زیور گرانبها می آراست، از دست داده بود. شانه ها را به سینه ی خود چسبانید؛ سر را بلند کرد و با چشمانی پر از اشک و لبخندی گفت: جیم، موهایم خیلی زود بلند می شود.
سپس ناگهان چون گربه ای که حمله کند، برای دادن عیدی جیم به او از جایش پرید. جیم هنوز عیدی زیبایش را ندیده بود؛ دستش را مشتاقانه جلوی او گرفت و مشتش را باز کرد. فلز گرنبها از انعکاس آتش درون او می درخشید.
- قشنگ نیست جیم؟ برای یافتنش تمام شهر را زیرپا کردم، حالا دیگر روزی صدبار به ساعتت نگاه خواهی کرد؛ ساعتت را بده ببینم بهش میاد یا نه؟
جیم دیگر نمی توانست سرپا بایستد. پس خود را روی نیمکت انداخت و خنده را سرداد؛ سپس رو به دلا کرد و گفت : دلای عزیزم، بیا عیدی هایمان را مدتی نگه داریم. اینها به قدری زیبا هستند که بهتر است به این زودی مصرفشان نکنیم. من هم ساعتم را فروختم و با پول آن شانه ها را برای تو خریدم، حالا برو شام را بکش.


* ویلام سیدنی پورتر(1862 - 1910)
ترجمه: هوشنگ مستوفی



پ.ن: ادبیات دوم دبیرستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:39 AM  توسط  نیکا  | 


شب بود
رفته بودیم برای شومینه هیزم بیاوریم
سکوت عجیبی در فضا غوطه ور بود
گهگاه صدای پارس سگ همسایه این سکوت را میشکست
آسمان سیاه شب پر بود از ستاره های درخشان که هر
کدام یک گوشه ی دامن سیاه شب سوسو میزدند
قرص ماه بود که مابین شاخه های بی برگ درختان گردو سرک میکشید
و زیبایی این شب را چندین برابر میکرد
و قرص "ما" که از بارداری هر امیدی در من پیشگیری میکرد
یلدا بود
"تو" بودی
و یک شب زیبا
و منی که مشکوک بودم به این بودن...

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 0:59 AM  توسط  نیکا  | 


رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است!

قیصر امین پور



پ.ن: کافه نِرو ـ بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 0:57 AM  توسط  نیکا  | 


اگه "تو" نباشی کی برام
پرتقال پوست بکنه، پرپر کنه و نمک بزنه بذاره دهنم؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 0:18 AM  توسط  نیکا  | 


در زندگی من
روزهایی هستند که نیستند
و
روزهایی نیستند که هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 9:4 PM  توسط  نیکا  | 


حدس بزن پنج سال دیگه کجایی...

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1390ساعت 4:5 AM  توسط  نیکا