تبليغاتX
روزهای زندگی یک دختر
 269

وقتی پسرک روی سن دست چپ شُ  همراه با یه رُز قرمز گذاشت روی  قلبش
و دو انگشتِ دست راست شُ جوری بالا نگه داشت که حس میکردی اون لحظه
داره ماهُ لمس میکنه...
صورتم پر از اشک شد.
انقدر که  خانوم اسپانیایی صندلی بغلی با تعجب نگام کرد!
             

                                                                                        مهر ۸۸

 

پ.ن۱:این عمل در باله به معنی خواستگاری کردن پسر از دختر است.
پ.ن۲:دست راست به صورت علامت V بسته بالا نگه داشته میشه.
پ.ن۳:"باله ی دریاچه قو "    اثر  "چایکُفسکی"

 

 

نوشته شده توسط نیکا در یکم آذر 1388 |
 268
اولین روز از آخرین ماه پاییزی...

همیشه اولین ها رو بیشتر از بقیه دوست داشتم ،اولین روز، اولین دوست و اولین ....

میون این همه اولین ها دو تا آخرین هستند که همیشه بیصبرانه منتظرشونم

آخرین عشق و آخرین روز یکی از ماه های زمستونی.

و همیشه این آخرین ها وسوسه برانگیزن!

نوشته شده توسط نیکا در یکم آذر 1388 |
 267

گلناز با کت و کلی لباس گرم هی میگه سرده و تو یک یک مغازه های منوچهری گم میشه

و من با یه مانتوی نازک میخندمُ میگم هوا عالیه ،من عاشق هوای سردم ،نه جون نیکا هوای

گرم چیه؟ و....

با کلی وسواس چمدون ها رو زیر و رو میکنیمُ  آخر تو مغازه ی دلسی گلناز یه چمدون میخرهُ

میایم بیرون و باز هر کدوم تو اولین مغازه که خوارکی و خنزل پنزل فروشیه گم میشیم.

دم صندوق میبینم جفتمون چایی لاته ور داشتیم و کلی شامپو و ....

بازم میایم تو هوای سردُ من شروع میکنم به نفس های عمیق کشیدن!

میگه تو خلی به خدا ، دیونه میمیری و....

میگم میدونی چیه؟ تو هوای سرد هر چی خاطره دارم یخ میزنن اون موقع میمونم خودم و خودم

و وقتی خودمم راحتم دیگه دلتنگی های مسخره نمیان سراغم و در نتیجه شب ها تا صبح زار نمیزنم!

میگم تو که میدونی من هنوز شبا با پنجره باز میخوابم چرا میگی سرما میخورم و....

میگه بریم تو این یکی؟

میگم نه

میگه مگه چمدون نمی خوای؟

میگم نه همونُ میخوام که تو گلستان تو مندوزا دیدم ،اون چرم ِ.

میگه نیکا تو خرید کردنم یه دنده یی!!!

و من

و....

اینا رو گفتم که بگم سه شنبه داریم میریم کیش،گلناز یکشنبه بر میگرده ولی من نه.

میخوام یه مدت تنها باشم.

الانم رسیدم خونه و در حالی که از پنجره آویزون شدم  چایی لاته داغ میخورم و اینا رو تایپ میکنم.

 

 

پ.ن۱:اگه تا حالا چایی لاته نخوردین حتماْ امتحانش کنین مال لیپتونِ و قوطی شم زردِ و مزه ی شیر چای میده البته با یه میکس فوق العاده.

پ.ن۲:بله بله من هنوز با پنجره ی باز میخوابم یعنی سه فصل سال پاییز و زمستون و بهار تا وقتی هوا گرم نشده این پنجره باز ِو بازم بله من زیر کت اسکی م بلوز آستین کوتاه یا آستین بلند خیلی نازکِ پرپری میپوشم و بازم بله از اول همین طوری بودم و هوای گرم همیشه واسم بدترین کابوس بوده! و تخت خواب گرم واسم مثل جهنم!!!

پ.ن۳:آدما هرچی با هم باشن همُ بیشتر میشناسن! (منظورم اینکه الان دیگه میدونین من حتمی یه چیزیم میشه)

پ.ن۴: یادش به خیر اون زمستون دوسال پیش که کلی برف اومده بود،پسر چشم سبز هر شب تو تاریکی پنجره ها رو میشمرد تا به طبقه ... برسه و زنگ بزنه با عصبانیت بگه نیکا میمیری اون پنجره ی لعنتیُ ببندتا خودم نیومدم ببندمش!

و من صبر میکردم تا بره و بعد دوباره بازش کنم.

البته که یه شب ۳ بار مچمُ گرفت.

پ.ن۵: احتمالا تو زندگی قبلیم تو قطبی جایی بودم که این هوا بهم میسازه اساسی.

 

نوشته شده توسط نیکا در سی ام آبان 1388 |
 266
می ریزیم

ریز

ریز

ریز

چون برف

که هرگز هیچ کس ندانست

تکه های خودکشی یک ابر است.................


" گروس عبدالملکیان "
نوشته شده توسط نیکا در بیست و نهم آبان 1388 |
 265
پست  ۲۶۵  برای گلناز خوب و عزیزم بابت اون همه محبت و لطفی که به من داره.

دختر با زنگ امروزت شرمنده م کردی و خوشحال از اینکه یکی واسش مهم بود که امروز ۵شنبه بود و ممکن دوباره حالم خوب نباشه!

حالم خوب بود انقدر که کلی پشت تلفن باهات خندیدم و  تو بهم گفتی چه خوب که میبینم حالت خوبه.

هرچند که میدونم آدرس اینجا رو نداری ولی این پست تقدیم به اون روح بزرگ و دوست داشتنیت.

 

 

 

نوشته شده توسط نیکا در بیست و هشتم آبان 1388 |
 264
عاشق این روزا و شبای خیسَ م

دلم غنج میره واسه صدای لاستیک ها رو این آسفالت های خیس!!!

نوشته شده توسط نیکا در بیست و هشتم آبان 1388 |
 263

فردا دارم میرم اسکی

 

 

پ.ن:حالم خوبه و واقعا ممنون از کامنت های خصوصی و غیر خصوصی تون.

نوشته شده توسط نیکا در بیست و هفتم آبان 1388 |
 262

همش تقصیر این جمعه ی مزخرف بود، و گرنه منُ چه به تمیز کردن این کشوهای پر خاطره!

تو هر سوراخی که دست میکردم ۲۰۰۰ تا خرت و پرت بود از تو ، عروسک ،سی دی و....

جات خالی هرچی خاطره بود تو این ۱۰ سال آوار شد سرم.

انقدر حالم بد شد که اون جمله ی معروفم که تو ازش متنفر بودی هم این بار هیچ کمکی بهم نکرد

آره همون جمله ی "مهم نیست واسم!"

یادته چقدر گفتم "مهم نیستی واسم"  و تو همیشه گفتی میدونم کی واست مهم بودم؟...

یادته میگفتی همه واست مهم ن به غیر من؟

یادته همیشه یه لبخند مسخره تحویلت میدادم؟

خوب الان که می دونم دیگه هیچ وقت نیستی یا بهتره بگم الان که اصلا وقتش نیست میگم

غلط کردم

دیروزُ با هر جون کندنی بود شب کردم.

اما امروز...

ساعت ۶ که رسیدم خونه در حالی که زانوهامو بغل کرده بودم و اون ایرانسل بی نام و نشونُ  تو مشتم فشار می دادمُ هی فرت فرت دماغمُ بالا میکشیدم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ بار خواستم بعد از یه سال و ۴ ماه بهت تلفن کنم تا فقط و فقط واسه چند ثانیه اون صدای خش دارُ که یه روزی عاشقش بودم گوش کنم

ولی زنگ نزدم

شرط میبندم می فهمیدی من بودم!

همش به خودم گفتم نکن بذار مثل همیشه فکر کنه سرت شلوغه .... بذار فکر کنه هنوز واسش مهم نیستی.... بذار فکر کنه هنوز همون دختر لجباز و غدی و....

به خودم گفتم نکن دیگه الان فایده نداره... دختر نکن .... به خودم گفتم نکن الان یه دختر تو زندگی ش... به اون دختر چه مربوط که شما دوتا دیونه بودین که اگه الان زنگ بزنی اون بر میگرده.... شاید دختره دوستش داشته باشه نکن گناه داره ... نکن زندگی شو خراب نکن....

و....

 

الانم در حال تایپ کردن و زار زدنم....

 

پ.ن: به هر کی بخواین قسم میخورم اگه بهش زنگ بزنم و یه ساعت حرف بزنیم برمیگرده.

پ.ن:یادته همیشه لباسایی که من واست می خریدم و می پوشیدی؟... یادته  میگفتی دوست داری

منم لباسایی که تو میخری بپوشم؟... یادته هیچ وقت قبول نکردم؟.... دیروز خدا رو شکر کردم که حداقل لباسامُ خودم خریدم که وقتی می پوشمشون یادت نیوفتم.

پ.ن: اگه برگردی حاضرم تا آخر دنیا بگم غلط کردم بگم بهت خیلی بد کردم بگم دوستت داشتم و... اگه برگردی اگه خودت برگردی نه من باعث ش بشم....

پ.ن: نمی دونم چرا همیشه فکر میکرد وقتی قهر میکنیم من خیلی راحتم که اصلا دلم تنگ نمی شه که با دوستام خوشم و....

پ.ن: باور کنین دارم میمیرم دارم از دلتنگی بالا میارم ، کاشکی برگرده ، کاش حداقل اینجا رو می خوند... کاش ....کاش....

نوشته شده توسط نیکا در بیست و سوم آبان 1388 |
 261
با تمام این جمعه های قرمز شده در سرتاسر این تقویم مشکل دارم

روزهای مزخرفی که اگر خونه باشی امکان دیونه شدنت ۱۰۰٪ هست!

و متاسفانه امروز یکی از همون روزهاست...

هرچه سعی میکنم خودمُ با تمیز کردن این اتاق به هم ریخته سرگرم کنم

نمی شود.

به کل زده به سرم!

وای هنوز چند ساعت از این جمعه ی نفرت انگیز مونده!

نوشته شده توسط نیکا در بیست و دوم آبان 1388 |
 260
یه چند روزی تو هر ماه هستند که مجبورم میکنن به این فکر کنم که یه دخترم

 یه سری احساسات و دردهای دخترانه (زنانه)  یی که حدود یه سالی میشه

سعی کردم همشونُ فراموش کنم!!!

نوشته شده توسط نیکا در بیستم آبان 1388 |
 258

این روزها دائم  احساسات بد و مزخرف  از سر و کولم بالا میرن

تو این گیر و دار

همش  فکر میکنم زندگیم متروکه شده درست مثل همین عکس!

 

 

پ.ن:حس هیچی نیست...ولی قول میدم تا آخر هفته کلی کامنت واستون بذارم....

 

نوشته شده توسط نیکا در نوزدهم آبان 1388 |
 257
این کیبرد هم یاری نمی کنه واسه نوشتن هر چیزی...

نوشته شده توسط نیکا در شانزدهم آبان 1388 |
 256
هر شب با یک سری از فکر های مزخرف که مانند روسپیانی رنگارنگ هستند

به رختخواب میروم تا این شبای بلند و طولانی زمستانی را به صبح برسانم

و امشب نیز مانند هر شب...

پس شب خوش.

نوشته شده توسط نیکا در پانزدهم آبان 1388 |
 254
یه فکری به سرم زده، اونم اینکه یه دو هفته یی  تنهایی برم کیش...

دلم یه تنهایی طولانی می خواد.

 

نوشته شده توسط نیکا در چهاردهم آبان 1388 |
 253

 

نوشته شده توسط نیکا در دوازدهم آبان 1388 |
 252
مطمئناْ دوست داشتن اون چیزی نبوده و نیست که من فکر میکنم...

 

 

نوشته شده توسط نیکا در یازدهم آبان 1388 |
 251
اعتراف!

به نام خدا ... من نیکا الف  اعتراف میکنم...

خیلی دختر ِ بد اخلاق ،لجباز و یه دنده یی هستم...

اینا رو گفتم بدونین پشت این نوشته ها یه آدم کلی بداخلاقِ!

 

پ.ن:نشستیم داریم حرف میزنیم که میگه تو که همه چیزُ تو وبلاگت می نویسی تا حالا نوشتی خیلی بدقلق و بد اخلاق و .... هستی؟

هیچی دیگه منم تصمیم گرفتم بیام اینجا اعتراف کنم که خیلی هم خوش اخلاق نیستم!

حالام تصمیم با خودتون چون شما ها خیلی چیزا می دونین که حتی دوستام نمی دونن....

نوشته شده توسط نیکا در دهم آبان 1388 |
 250

در حالی که گوشی تلفن تو دستم ِ و تکیه دادم به کوسن های روی تختم

و در حال غر زدن در مورد همه چیز هستم ...

مهسا میگه مشکل اینا که میگی نیست!

مشکل اینکه تو به آینده اعتقاد نداری... وقتی به  آینده اعتقاد نداری پس هیچ امیدی هم نخواهی داشت!... و کسی که هیچ امیدی نداره به گذشته میچسبه!.... چون تو آیندش هیچ چشم اندازی نداره!...

و  میگه...

نیکی تو که دوره ی پاکسازی درون و گذروندی دیگه چرا؟

شروع کن به آشغال زدایی هم جسمی هم روحی و...

میگم دقیقاْ مشکل همین اینجاست ، فکر میکنم انقدر همه ی احساساتم ُ  قورت دادم که هر روز صبح باید حتما کُنجال کنم.

میگه کُنجال واست از نون شب واجب تره!!!

نوشته شده توسط نیکا در نهم آبان 1388 |
 249
با خودم میگفتم ۸/۸/۸۸ یه روز خیلی خوب و فوق العاده ست

مثل ۷/۷/۷۷...

ولی امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

نوشته شده توسط نیکا در هشتم آبان 1388 |
 248
یه احساس تنهایی گنده همش باهام ِ

یه حسی که هیچ خوشایند نیست...

این روزها که همه چیز بوی نم میده این حس خیلی پر رنگ تره...

و جالب اینجاست که یه جوری این حسُ دوست دارم.

نوشته شده توسط نیکا در هفتم آبان 1388 |
 247
 امروز بُردمُ  دادم واسم پُلیش کنن

چیزی تا باز شدن توچال نمونده

نوشته شده توسط نیکا در ششم آبان 1388 |
 246
امروز تو اون بارون

دلم یه بغل بی دغدغه می خواست که توش گم شم

ولی هیچکس نبود....

نوشته شده توسط نیکا در پنجم آبان 1388 |
 245
اگه پاییز ِ پس باروناش کو ؟
نوشته شده توسط نیکا در دوم آبان 1388 |
 243

گفته بودم آیس کارامل های رسپینا (تو جاده فشم) مزه ی آیس کارامل های استار باکسُ میده.

به این نشون که من دو روز یه بار فشمم!

 

 

پ.ن:  عکس/مهر ۸۸ / مسکو/ استار باکس خیابان واروار/خودم.

نوشته شده توسط نیکا در سی ام مهر 1388 |
 242
چند دقیقه پیش اتفاق افتاد ....

رو مبل راحتی کرم رنگ تو حال پیش مامان و بابا نشستم و دارم pmc میبینم

دارم کلیپ تقدیر شادمهر عقیلی و میبینم که احساس میکنم قلبم بد جور داره فشرده میشه

و اشک هام بی هوا میریزن رو گونه هام ،چنگ میزنم به عروسک سگ تنبل رو مبل و صورتم و

توش قاییم میکنم...

بابا می بینتم، میاد بغلم میکنه و میگه چی شده؟

با بغض میگم هیچی ولم کن

میگم بابا دیگه نمی تونم نمی تونم

میگه چکار کنم که خوب شی نیکی؟

و....

 

 

پ.ن:می دونی دلم می خواد بمیری که بابام اینجوری واسه من غصه می خوره.

پ.ن ۲:دفعه سوم بود که بابام گریه هام و دید.

پ.ن ۳:دلم می خواد بمیرم وقتی بابام واسم غصه میخوره.

پ.ن ۴:این متن ویرایش نشده.

 

 

 

نوشته شده توسط نیکا در بیست و هشتم مهر 1388 |
 241
به اندازه ی تمام سال های زندگیم  صبوری کردم این روزها

نیستی که ببینی...

حیف...

 

پ.ن:نوسنده این وبلاگ دختری هفت ماه و عجول بوده است.

نوشته شده توسط نیکا در بیست و ششم مهر 1388 |
 240
احساس میکنم پشت پلک هایم دریایی ست آرام

که هر آن ممکن است طوفانی شود.

نوشته شده توسط نیکا در بیست و ششم مهر 1388 |
 239
دوشنبه شب گذشته بود که خانواده م رفتن یزد  چون بابا کار اداری داشت

این چند روز که تنها بودم همش با خودم گفتم کاش منم رفته بودم دانشگاهُ

ثبت نام کرده بودم و...

الان که بابا اینا رسیدن خونه ،بابا میگه دختری کارای دانشگاه تو کردم فقط

مونده پول بریزی!!!

نوشته شده توسط نیکا در بیست و پنجم مهر 1388 |
 237
چند روز پیش بود که بهم گفت: مشکلت اینکه به کودک درونت بی توجهی،بابا جون بذار

یه هفته م شده هر کار دوست داره بکنه و....

و این طوری شد که من بعد از کمی فکر از روز سه شنبه بهش اجازه دادم هر کار دوست

داره بکنه و هر چی دوست داره بخره و....

سه شنبه :از صبح با این صندلی چرخ دارهای دفتر  هی سر خورد این ور هی

سر خورد اون ور دفتر!

و وقتی حسابی دور خودش ۳۶۰ درجه چرخید و حالت تهوع گرفت و...

نشست فکر کرد که دلش یه نوت بوک صورتی اپل میخواد!

و تندی زنگ زد به آقای "ی" که من دلم نوت بوک صورتی می خواد و...

نیم ساعت بعد زنگ زد که نه خیلی جلف میشه ،یه دونه سفید بگیر واسم!

شب م که شد پاشد تنهایی رفت تا فشم !

امروز آقای "ی" نوت بوک به دست سوار ماشین شد!

 

 

 

 

پ.ن:پسره نوت بوک نقره ای  آورده میگه سفیده!!!

حالا قرار شد فردا زنگ بزنه بپرسه ببینه سفید یا نوک مدادی دارن یا نه.

اگه دارن واسم عوضش کنه.

نوشته شده توسط نیکا در بیست و دوم مهر 1388 |
 236
آیینه ی دلم زنگار گرفته...

چندی وقت لازم است برای پاک کردنش با چشمان ابریم.

نوشته شده توسط نیکا در بیستم مهر 1388 |